فريد الدين العطار النيسابوري
360
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
صد هزاران آفتابِ معتبر * صد هزاران ماه و انجم بيشتر جمع مىديدند حيران آمده * همچو ذرّه پاى كوبان آمده جمله گفتند « اى عجب چون آفتاب * ذرّهاى محو است پيشِ اين جناب كى پديد آييم ما اين جايگاه * اى دريغا رنجْ بُرْدِ ما به راه دل بكل از خويشتن برداشتيم * نيست زان دست اين كه ما پنداشتيم . » آن همه مرغان چو بيدل ماندند * همچو مرغ نيم بسمل ماندند محو مىبودند و گم ، نا چيز هم * تا بر آمد روزگارى نيز هم آخر از پيشانِ عالى درگهى * چاوشِ عزّت بر آمد ناگهى ديد سى مرغِ خرف را مانده باز * پال و پر نه ، جان شده ، تن در گداز پاى تا سر در تحيّر مانده * نه تهىشان مانده نه پُر مانده گفت « هان اى قوم از شهر كهايد ؟ * در چنين منزل گَه از بهرِ چهايد ؟ چيست اى بىحاصلان نامِ شما ؟ * يا كجا بودهست آرامِ شما ؟ يا شما را كس چه گويد در جهان ؟ * با چه كار آييد مشتى ناتوان ؟ »